من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش
گرچه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:7
به قلم: مهر
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 0:4
به قلم: مهر
|

يـادتـه يـه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني بـرو زيـر بـارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگــه بــارون نبود چـي ؟ گفتي : اگـه چشماي قشنگ تـو بـبـاره آسمون گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمام خواست ببــاره تنهام نـزار. گفتي بــه چشم ... حالا امروز من دارم گـريـه مي کنـم اما آسمون نمي بـاره ... تــو هم اون دور دورا ايستادي و بهم نگاه میکنی ...

+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 1:24
به قلم: مهر
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:13
به قلم: مهر
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 22:52
به قلم: مهر
|