كلاس ادبيات معلم گفت: فعل رفتن روصرف كن گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت ساكت مي شوم ، مي خندم ، ولي خنده ام تلخ مي شود
معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده و من مي گويم : رفت ...رفت ... رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست رفت و شاديم مُرد ...شور و نشاط رو از دلم برد رفت ...رفت ...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندد
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 13:38
به قلم: مهر
|
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
...
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 0:41
به قلم: مهر
|
سلام به همه
من اين وبلاگو راه انداختم تا از تنهاييهام بنويسم . از چيزايي كه داشتم و ازدستشون دادم از موقعيتها و دوستام ، از عشقي كه از دستش دادم اما هنوزم دوستش دارم و تا آخر عمر توي قلب منه و ازش معذرت خواهي كنم بخاطر چيزهايي كه باعث شد ما ازهم دورشيم و بينمون فاصله ايجادشه.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 23:57
به قلم: مهر
|